خدایی که دراین نزدیکیست

الهی! همنشین از همنشین رنگ می گیرد، خوشا آنکه با تو همنشین است

بِمُردیم :(

 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/28ساعت 21:43  توسط mehri  | 

خوشبختیِ واقعی لحظه‌ای است، آن را هم احساس می‌کنی خواب دیده‌ای

 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/28ساعت 1:57  توسط mehri  | 

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/27ساعت 5:3  توسط mehri  | 

عشق نان مرده را می جان کند

جان که فانی بود جاویدان کند.

 

که اکنون او بی‌نیاز است تو نیاز ببر، که بی‌نیاز نیاز دوست دارد. به واسطه‌ی آن نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی. از قدیم چیزی به تو پیوندد و آن عشق است. دام عشق آمد و در او پیچید که یحبونه تاثیر یحبهم است. از آن قدیم، قدیم را ببینی و هو یدرک الابصار.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/23ساعت 2:7  توسط mehri  | 

یه خدایی هست که با یادش دل همه آرووووم میشه نه فقط آدم خووبا همه :)

محبت کسی رو وحشی نمیکنه همه رو نزدیک می‌کنه...اگه ادم‌ها بفهمن خدا مهربونه گناه نمیکنن..

خدا کریمه یعنی کسی که نمیتونه نبخشه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/21ساعت 22:58  توسط mehri  | 

داشتم فکر می‌کردم، داشتم فکر می‌کردم، داشتم فکر می‌کردم، داشتم فکر می‌کردم، داشتم فکر می‌کردم، داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم، داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم،داشتم فکر می‌کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/18ساعت 1:1  توسط mehri  | 

یک روزایی رو باید بذاری و فکر کنی به خودت اینکه کجایی، داری چی کار می‌کنی؟؟ چی شدی اصلا؟

به این فکر می‌کردم که بهم میگن بچه‌ای و... :)  خیلی هم عالی آره یه اخلاقایی از اون موقع نگه داشتم مثلا دوست دارم هر ماشینی که سوار میشم جلو پنجره بشینم و ذوق کنم، دوست دارم پیاده که میام اگه دستم نایلون باشه بزنمش به دیوار صدا بده، دوست دارم اگه میله کنارم میبینم دستمو بزنم بهش و حرکت کنم حس خوبی میده بهم، هنوز هم دوست ندارم کسی به عروسکم دست بزنه، دوست دارم هر وقت با خدا حرف میزنم آسمونو نگاه کنم، هنوز هم خیلی چیزا برام ارزش داره :)

جدای از همه‌ی این‌ها من یک زنم با احساساتی قوی به همراه ذراتی از غرور

من اگه چیزی که بقیه دوست دارن بودم که الان من نبودم، شاید الان حلقه‌ی ده میلیونیمو تو دستم گرفته بودم و داشتم حلوا حلوا می‌کردم...

چرا من بچه ام شاید بقیه زیادی بزرگ شدن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/09ساعت 16:33  توسط mehri  | 

آخ آخ هیچ جا وبلاگ خود آدم نمیشه

:))) آخییییییییییییییییییش ^_^

 

یه لحظه حس کودکی بهم دست داد که وسط سال تحصیلی رفته یه مدرسه‌ی دیگه

اینجا چقدر راحتههههه :)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/04ساعت 18:12  توسط mehri  | 

هوس باغ و بهارانم نیست...

ای بهین باغ و بهارانم تو!

 

 

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم

و ندایی که به من می‌گوید:

"گرچه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است..."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/04ساعت 3:25  توسط mehri  | 

اگر بندگان گناهکارم بدانند که چقدر مشتاق توبه و بازگشت آن ها هستم

از شدت شوق می‌میرند :)

واسه همینه دیگه میگیم تو یادمون دادی عاشقیمونو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/08/26ساعت 12:51  توسط mehri  | 

مطالب قدیمی‌تر